| | | |
| من و دوستم ( دوشنبه 24/10/1386 :: ساعت 5:4 عصر) نبودم که رفت... چه سخت است نفهمند که چه می کشی! بدتر از رفتنش، نفهمی اطرافم بود که زجرم میداد... هیچکس نمی دانست که تو که بودی!!! گرگان نبودم و چه دیر شد که نوشتم برایت! مدتهاست می خواهم از محمد طاهر بنویسم! اما نشد! نمی دانم چرا اما گاهی که نوشتنم می آمد انگار لیاقت نبود، انگار برای قلمم خیلی بزرگ بود، انگار نمی خواست که بنویسم ازش!! یادم رفت بگویم محمد طاهر بعد از گرفتن دیپلم همراه خانواده از نجف به گرگان آمدند! در حوزه ی علمیه ی امام صادق علیه السلام درس خواند و به دانشگاه نیز رفت. حوزه را تا مرحله ی رسائل پیش برد و لیسانس خود را از دانشگاه گرفت. در رشته ی الهیات. | ||
| | | |
| شهید گمنام ( پنجشنبه 13/10/1386 :: ساعت 1:26 صبح) هیچ توضیحی نمی تونم بدم؛ تا آخر این ماجرا رو بخونین خودتون قضیه رو متوجه می شین.... ماجرای مسلمان شدن یک دختر مسیحی
.... اون روز سه شنبه بود و توی نماز خانه مدرسه مون دعای توسل برگزار می شد، من توی حیاط مدرسه داشتم قدم می زدم که یه دفعه کسی از پشت سر، چشمای من رو گرفت. دستهاش رو که از روی چشمام برداشت، از تعجب خشکم زد. بله! مریم بود که اظهار محبت و دوستی می کرد. خیلی خوشحال شدم. اون پیشنهاد کرد که با هم به دعای توسل بریم. اول برایم عجیب بود ولی خودم هم خیلی مایل بودم که ببینم تو این مجلسها چی می گذره. وارد مجلس که شدیم دیدم دارند دعا می خوانند و همه گریه می کنند، من هم که چیزی بلد نبودم نشستم یه گوشه؛ ولی ناخواسته از چشمام اشک سرازیر شد. از اون روز به بعد من و مریم با هم به مدرسه می رفتیم، چون مسیرمون یکی بود، هر روز چیز بیشتری یاد می گرفتم. اولین چیزی که یاد گرفتم، حجاب بود. با راهنمایهای اون به فکر افتادم که در مورد دین اسلام مطالعه و تحقیق بیشتری کنم. هر روز که می گذشت بیش از پیش به اسلام علاقه مند می شدم. مریم همراه کتاب های اسلامی، عکس شهدا و وصیتنامه هاشون را برام می آورد و با هم می خوندیم، این طوری راه زندگی کردن را یادم می داد. می تونم بگم هر هفته با شش شهید آشنا می شدم. ... اواخر اسفند 1377بود که برای سفر به جنوب ثبت نام می کردند. مدتی بود که یکی از کلیه هام به شدت عفونت کرده بود و حتما باید عمل می شد. مریم خیلی اصرار کرد که همراه اونا به مناطق جنگی برم، به پدر و مادرم گفتم ولی اونا مخالفت کردند. دو روز اعتصاب غذا کردم ولی فایده ای نداشت. 28 اسفند ساعت 3 نصف شب بود که یادم اومد که مریم گفته بود ما برا حل مشکلاتمون دعای توسل می خونیم. منم قصد کردم که دعای توسل بخونم .شروع کردم به خوندن، نمی دونم تو کدوم قسمت دعا بودم که خوابم برد! تو خواب دیدم که تو بیابون برهوتی ایستاده ام، دم غروب بود. مردی به طرفم اومد و گفت: «زهرا بیا.....بیا.....می خوام چیزی نشونت بدم». دنبالش راه افتادم. تو نقطه ای از زمین چاله ای بود که اشاره کرد به اون داخل بشم، اون پائین جای عجیبی بود. یه سالن بزرگ با دیوارهای بلند و سفید که از اونا نور آبی رنگ می تراوید، پر از عکس شهدا و آخر آنها هم یه عکس از آقای خامنه ای. به عکس ها که نگاه می کردم احساس کردم که دارند با من حرف می زنند ولی چیزی نمی فهمیدم . آقا هم شروع کرد به حرف زدن، فرمود: «شهدا یه سوزی داشتند که همین سوزشان اونا را به مقام شهادت رسوند، مثل شهید جهان آرا، شهید باکری، شهید همت و علمدار....»
پرسیدم: علمدار کیه؟ چون اسمش به گوشم نخورده بود. آقا فرمود: «علمدار همونیه که پیش توست. همونی که ضمانت تو رو کرده تا به جنوب بیایی.» از خواب پریدم. صبح به پدرم گفتم فقط به شرطی صبحانه می خورم که بگذاری به جنوب برم، او هم اجازه داد. خیلی تعجب کردم که چطور یه دفعه راضی شد. هنگام ثبت نام برای سفر، با اسم مستعار "زهرا علمدار" خودم رو معرفی کردم. اول فروردین 78 همراه بسیجیان عازم جنوب شدم. نوار شهید علمدار رو از نوار فروشی کنار حرم امام خمینی(ره) خریدم و هر چه این نوار رو گوش می دادم بیشتر متوجه می شدم که چی می گفت. در طی ده روز سفری که داشتم تازه فهمیدم که اسلام چه دین شریفیه. وقتی بچه ها نماز جماعت می خوندند من یه کنار می نشستم زانوهام رو بغل می گرفتم و به حال بد خود گریه می کردم. به شلمچه که رسیدیم خیلی با صفا بود. نگفتم، مریم خواهر سه شهید بود. دو تا از برادرهاش تو شلمچه شهید شده بودند. با اون رفتم گوشه ای نشستم و اون شروع کرد به خوندن زیارت عاشورا. یه لحظه احساس کردم شهدا دور ما جمع شده اند و دارند زیارت عاشورا می خونند. اونجا بود که حالم خیلی منقلب شد و از هوش رفتم. فردای اون روز، عید قربان بود و قرار بود آقای خامنه ای به شلمچه بیاد. ساعت حدود 5/11بود که آقا اومد. چه خبر شد شلمچه! همه بی اختیار گریه می کردند. با دیدن آقا تمام نگرانی ام به آرامش تبدیل شد. چون می دیدم که خوابم داره به درستی تعبیر می شه. خلاصه پس از اینکه از جنوب برگشتم تمام شک هام تبدیل به یقین شد، اون موقع بود که از مریم خواستم طریقه ی اسلام آوردن رو به من یاد بده. اون هم خوشحال شد. بعد از اینکه شهادتین رو گفتم یه حال دیگه ای داشتم. احساس می کردم مثل مریم و دوستانش شده ام. من هم مسلمان شده بودم. فقط این رو بگم که همه اعمال مسلمان بودن رو مخفیانه بجا می آوردم. لطف خدا هم شامل حالم شد و کلیه هایم به کلی خوب شد.... نقل از نشریه فکه شادی روح شهدای گمنام صلوات | ||
| | | |
| من و دوستم ( جمعه 20/7/1386 :: ساعت 10:53 صبح) پرده ی اول: سوزش گلو- سردرد شدید- یه بعد از ظهر خسته کننده با یه پیاده روی نسبتا طولانی- حس اعصاب خرد کن یک سرماخوردگی- یک قاشق شربت اکسپکتورانت با یک قرص استامینوفن ( تازه اونم از نوع کدئین)- سکوت- خونه خالی!!!!! جون من چی می چسبه غیر از خواب؟!!! حالا شبه، شب قدر هم هست! حالا خواب بهتره یا بیداری؟ نه! نه! نشد!! منطقی برخورد کن! آقا ما حال نداریم، در بست حساب کن! چند می گیری ببری تا بهشت؟ پرده ی دوم: با همه ی جزئیات پرده ی اول سر سجاده ش نشست! نه برای شب زنده داری! برای اینکه خوابش ببره! همیشه دوست داشت اینطوری بخوابه! خودش هم نمی دونست چرا؟ شاید فکر می کرد یه خواب خوب می بینه؟! که البته هیچ وقت ندید. پرده ی سوم: نمی خواست نماز بخونه، اما دلش نیومد... یهو یاد دعا کمیل افتاد! نگاهی به دستاش کرد که رو به آسمون بود! خدایا! من به این دستها، پاها، چشم ها،... خیلی ظلم کردم. جایی بردمشون که تو نهی شون کرده بودی! چیزی رو نشون شون دادم که تو منع شون کرده بودی! ...توی تمام مدتی که اینا امانتی پیش من بودن اذیتشون کردم! وادار به انجام گناه کردمشون! اونوقت نگو که تو هم می ندازیشون تو آتیش جهنم، آتیش جهنم که هیچی! نگو نگاشون نمی کنی، اخم می کنی و مصداق "اولئک... لا یکلمهم الله یوم القیامه" می شن! خدایا این رفتار و عدالت تو؟؟؟ خدایا باور نمی کنم! اینا با انصاف تو جور در نمیاد؟ ... پرده ی آخر: سحر شده بود، خوابی رو که آرزوی دیدنشو داشت، بازم ندید! آخه اون اصلا دیشب یادش رفت که بخوابه! التماس دعا یاد ماه رمضون پارسال بخیر! امسال دستام خیلی خالی تره!! | ||
| | | |
| شهید گمنام ( سهشنبه 13/6/1386 :: ساعت 5:3 عصر) نامه شهید حاج عباس ورامینی به فرزند خردسالش میثم بسم الله الرحمن الرحیم خدمت میثم کوچولو سلام عرض می کنم و از خدا می خواهم که تو یادگارم را زیر سایه خود حفظ نماید و خود او نگهدار تو باشد. آره میثم جان! بابا رفت به صحرای کربلای ایران، خوزستان داغ، تا شاید درد حسین(ع) را با تمام گوشت و پوستش حس کند. بابا رفت تا شاید بوی خون حسین(ع) به مشامش برسد. بابا رفت تا شاید بتواند بر رگ بریده حسین(ع) بوسه بزند . بابا رفت تا شاید بتواند با خون ناقابلش راه کربلا را بر روی تمام دلهایی که هوای کربلا دارند باز بکند . بابا رفت تا شاید دیگر برود و پهلوی تو نباشد اما این را بدان که همه چیز ناپایدار است چه برای تو و چه برای من. تنها چیزی که باقی می ماند و قابل اتکاء است خداست. میثم جان! سال گذشته در چنین روزی ساعت چهار صبح به دنیا آمدی یکسال از عمرت گذشت چه بسا در چنین روزی که روز به دنیا آمدن تو است بابا پهلوت نباشه اما هیچ عیبی نداره خدای بابا که تو را دوست داره که هست پس ناراحت نباش و همیشه به خدا فکر کن تا دلت آرام باشد. پس بابا رفت.
خداحافظ 14/2/1361- ورامینی | ||
| | | |
| من و دوستم ( دوشنبه 15/5/1386 :: ساعت 9:20 عصر) قرار نبود من و دوستم به روز کنیم! یک پست نوشت و گفت من عازم سفرم! پست بعدی با تو!!! و من ماندم و تردید! از چه بنویسم و از که! قلمم نرفت که بنویسد از مزار شهدا! یادم آمد کتاب خدا خانه دارد! بارها خوانده امش! اما تا باز حرف سفر می شود آن هم خانه ی خدا! رفتم سراغ نوشته های فاطمه شهیدی! دوست دارمش! نوشته هایش هواییم می کند! فصل اول: خداحافظی گوشی را می گذارم به همه ی تلفن هایی که از صبح تا حالا کرده ام فکر می کنم، هرکسی یک جایی را گفته که آنجا یادش بیفتم. پای کوه صفا، منی، مروه، عرفات... هرکدام این آدمها احتمالا همین جایی که سفارشش را به من کرده اند سیمشان وصل شده و خدا در آن نقطه عنایتش را بر سرشان باریده... ناگهان همانجا پای تلفن به لرزه می افتم: سال آینده وقتی دوستی زنگ می زند تا بگوید خداحافظ؟ آیا لحظه ای جایی خواهد بود؟ آیا نقطه ی بارشی برای من هم هست؟ فصل دوم: میقات اینجا میقات است. منزل بال بال زدن کبوتر پیش ار پرواز. ما از آن دورها آمده ایم. ما به دنیای رنگ ها عادت داریم، از این بی رنگی، از این همرنگی گیج شده ایم... اینجا نقطه ی صفر پروانه شدن است. برگهای توت ما را فریب دادند و ما همه ی این سالها پیله تنیدیم... وای اگر فصل پروانه شدن نرسد. وای اگر پیله ها ما را خفه کنند. وای اگر تا ابد کرم بمانیم! اینجا نقطه ی صفر پروانه شدن است. کسی از بیرون کمک می کند تا تو رها شوی. نه فقط از لباسهایت. از اسارتهایت. از بندها و زنجیرهایت. شادی پوست انداختن در این بهار تو را مست می کند. پروانه کجا بودی؟ چه دیر آمدی؟ تو از اول قرار بود فقط دور این بام و در بگردی. فصل سوم:لبیک چطور قرار است بگویم "بله" وقتی در تمام عمرم بر هیچ تصمیمی استوار نمانده ام؟ شاید کل ماجرا همین است. همین گفتن و بار بر دوش گرفتن، تاب آوردن، شکستن و دوباره برخاستن. دوباره" امانت"! اگر همه ی ماجرا همین است، پس تسلیم!
فصل چهارم: پیش از طواف من با چرخیدن خیلی آشنایم. همه ی عمر را چرخیده ام. دور آدمها! دور اشیا! دور هر کس و ناکسی! دور خودم! دور خودم! ولی با این یکی اصلا آشنا نیستم. دور تو هیچ وقت نگشته ام. اینطور ناگهانی و بی مقدمه: چطور در همین چند لحظه مهلت، این روح دور دور را بیاورم نزدیک و بگذارمش در مدار؟ این کاسه ی کوچک و حقیر قابلیت من، اندازه ی چند قطره باران بیشتر جا ندارد. چه فرقی می کند زیر آبشار ایستاده باشم یا در مسیر جویباری باریک؟ با این ظرف تنگ و حقیر، هر جا بروم آسمان همین رنگ است. سهم من از بارش های عظیم، آبشارهای بزرگ، فقط حسرت خواهد بود. این چه توقعی ست که از من داری؟... کجایند دستهای تو؟ این قابلیت، این ظرف حقیر انگشتانه ای را از من بگیر. مرا به وسعت مهمان کن. کجاست کسی که کوری را در این مدار بچرخاند؟ کجاست پسر رکن و مقام؟ کجاست پسر صفا و مروه؟ کجاست مرد بزرگ؟ شاید دستهایش را برایمان کاسه کند و ظرفی بسازد تا زیر باران بگیریم. ان شاالله... عصاره ی کتاب بود... تقدیم به شهید گمنام! که حتما دعایمان خواهد کرد... یا حق و التماس دعا | ||
| | لیست کل یادداشت های این وبلاگ | |
| [24/10/1386- 5:4 ع] از پسر می نویسم به خاطر این روزها که مهمانش پدر می باشد... [13/10/1386- 1:26 ص] ماجرای مسلمان شدن یک دختر مسیحی توسط شهید علمدار [20/7/1386- 10:53 ص] یادداشتهای شب قدر [13/6/1386- 5:3 ع] ..: نامه ای از آسمان :.. [15/5/1386- 9:20 ع] دلایه [31/4/1386- 11:43 ص] زندگیم رو مدیون حضرت زهرا(س) هستم [آرشیو شده ها] | ||